|
همه شب مویه کنانم که دمی روی تو بینم
غم و افسوس خورم ، کی خم ابروی تو بینم همه جا ناله کنم از غم هجران و فراقت وه چه شیرین بود آنگه که غمی از تو ببینم اگر امروز درونم همه درد و همه رنج است تو بدان ، غم برود چون که جمال تو ببینم همه جا ظلمت و گمراهی و تاریکی مطلق تو بیا تا که جهان روشن و پر نور ببینم ساقی میکده قفلی به در آن زده اما ساغری پر ز می و باده به همراه تو بینم گویمت جرعه ای از می تو بنوشان ما را تا شوم مست و ز خود بیخود و آغوش تو بینم گویی ام من نتوانم که شوم ساقی "ناصر" مگر آنگه که ز او رخصت مستانه ببینم ن.م + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 18:43 توسط ناصر .م |
|